X
تبلیغات
❤(جملات عاشقانه زیبا)❤ - داستان های کوتاه زیبا و پندآوز عبرت انگیز

❤(جملات عاشقانه زیبا)❤

جملات عاشقانه عکس نامه عاشقانه جملات عارفانه عاشقانه کد موزیک جدید متن ها زیبا عاشقانه همراه با عکس

X
ست سارافون و گردنبند بهار طراحی متفاوت سال

دوخته شده با بهترین پارچه ترگال

همراه با یک گردنبند جهت ست کردن ...


هدیه ای مناسب برای خانم های شیک پوش و مشکل پسند


ارائه شده در دو رنگ متفاوت

برای اولین بار در ایران





جملات بسیار غمگین همراه با عکسهای مرتبط(از دستش ندید)

دوستان خیلی برای جمع اوری این متنا و تصاویرش وقت گذاشتم.خواهش میکنم ادامه مطلبو

بخونید.واقعا قشنگه و غمگین


046423555593241020001 اگه تو هم دلت گرفته بیا(از دستش ندید!)+عکس


تابلو ؛ نقاش را ثروتمند کرد.

شعر ِشاعر به چند زبان ترجمه شد.

کارگردان جایزه ها را درو کرد...

و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند

کودکی که بهترین سوژه بود

 


 

بــــــهانه گـــــــیر ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـیگویـــــــــم... !

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برایش بـــــــــیاورم


11556074118236205531 اگه تو هم دلت گرفته بیا(از دستش ندید!)+عکس

 بــه هـــرکــس مـــی گـــویـــم “تـــــو

بـــه خـــودش مــیــگـــیــرد. . .!

امـــا نـــمـــی دانــــــد کــــــه

هــیـــچ کــس بـــرای مـن

تـــــــو

نـــمــی شـــود... !


لطفا ادامه مطلبو بخونید پشیمون نمیشید

(ادامه مطلب)

 


برچسب‌ها: تصاویر و جملات تاسف انگیز, متن غمگین همراه با تصویر, جملات خواندنی تلخ, جملات فوق العاده جذاب, مطالب داغون کننده
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 23:22  توسط علی  | 

3 سه داستان بسیار زیبا و خواندنی


سه متن ادبی بسیار زیبا

 

  • مرد مقدس

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه
می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم…!
رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد…تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.
اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.
گفت: آمده ام به تو کمک کنم.
مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی… من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.
و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است….!

*

*بقیه داستانها در ادامه مطلب*



برچسب‌ها: داستانک های بسیار زیبا و آموزنده, داستان های بسیار زیبا و عبرت آموز, جملات بسیار زیبا و آموزنده, داستان های کوتاه و پند آموز, داستان هایی که نککته دار است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 1:25  توسط علی  | 

جملات کوتاه و بسیار زیبا با تصاویر عاشقانه


قصـــه من هنــوز تمــام نشـده …

نمیـدانم چرا کــلاغــم زود به خـــانه اش رِسیــد …!!

Photo-skin.ir-Light151

شانه ات کو؟
دنیایم باز به هم ریخته…


410

تنهـ ــ ــــــایــــﮯ

                                        را בوستـــــــــ  בارمــــ
                                                بــﮯ בعوتـــــــ مــــﮯ آیـــב
                                    بـــﮯ منتــــــ مــــﮯ مانــــב

 بـــﮯ خبـــــر نمــﮯ روב



واژه عشق چه هرز رفته!!!

این روزها هر احساس بی سروپایی راعشق می نامند…

ارسال کننده: بانوی لیان

00

عطرها وآهنگ ها بی رحمترین عناصر زمینند!
بی انکه بخواهی می برندت تا قعر خاطراتی..

که برای فراموشییشان تا پای غرور جنگیدی….

03

حوصله ات که سر می رود ؛

با دلـــــــــــــم بازی نکن ،

من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام.


01

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس میشوند..

میگویند حساسیت فصلی ست..

آری…

من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم.


05

دلم پر است…

پر پر ..

آنقدر که گاهی اضافه اش از چشمانم می چکد…

02

آنقدرها هم..

روی وقار من حساب نکن…

قطب زمین هم که باشم..

تورا که میبینم..

یخ هایم آب می شود…

02

آنقدرها هم..

روی وقار من حساب نکن…

قطب زمین هم که باشم..

تورا که میبینم..

یخ هایم آب می شود…


کاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته... آن وقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را نمیتوانم فرو ببرم...

کاش می دانستم این سرنوشت را چه کسی برایم بافته…
آن وقت به او می گفتم یقه را آنقدر تنگ بافته ای که بغضهایم را نمیتوانم فرو ببرم…


توی دنیا  دوتا نا بینا میشناسم  یکی تو که هیچ وقت عشقم رو ندیدی  یکی من که کسی جز تو ندیدم

توی دنیا

دوتا نا بینا میشناسم

یکی تو که هیچ وقت عشقم رو ندیدی

یکی من که کسی جز تو ندیدم…



دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.


Copy of 1035

به درگاه تو دعا می کنم،

که در قلب منی،

در عبور از دنیــــــــــــــای رنــــــــــــــج،

راهــــــــــنمایم باش،

قلبم را به سوی تو می گیرم،

پس مرا به سوی خویشتن بخوان،

و راه لطف و رحمتت را نشانم ده،


normal_Avazak_ir-Space7

خواسته ام در این جایگاه، یعنی جایگاه بنده فقیر ناامید،

آن است که:

گناهان گذشته ام را بیامرزی

و در باقیمانده عمرم،مرا از گناه باز داری …


normal_1

گام گذاشتن بر نوک کوه وجود…

بسیار سخت تر از هر کار دیگری است…


normal_Avazak_ir-Sun18

دگر درد دلم درمان ندارد…

مسیر عاشقی پایان ندارد..

مرا در چشم خود آواره کردی..

نگاهت دور برگردان ندارد…

normal_Avazak_ir-Girl49

آیینی که آدمی را به گوشه نشینی…

وادار کند دوامی نخواهد داشت…



مگر می توان شیرینی عشق تو را چشید و از تو روی گردان شد ؟

مگر می توان لذت همجواری با تو را درک کرد و میل جای دیگر داشت ؟



سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .



اگر تنهایی ام چشم مرا بست…

اگر دل از تنم افتادو بشکست..

فدای پای قلب آن عزیزی..

که درهر جا که باشد یاد ما هست…



آنقدر قوی باش تا هر روز با زندگی روبه رو شوی…
زندگی یک مسابقه نیست،
بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را
باید لمس کرد،
چشید،
و لذت برد… 


30

در روز عشاق برای دوستت کارتی بفرست..

و روی آن بنویس..

از طرف کسی که فکر میکند تو بی نظیری…


01

جریان زندگی چیزی جز…

مبارزه میان عاطفه و عقل نیست…


Avazak.ir-Love10708

سالهاست کوهستان دلم به حرمت ردپایت …

به برف هایش اجازه آب شدن نمیدهد…



برچسب‌ها: جملات عاشقانه زیبا
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 12:0  توسط علی  | 

عاقبت غمگين عمل به يك سخن پاسكال

پاسكال گفته است:

اگر ميخواهي بداني مورد علاقه معشوقت هستي  يا نه اورا رها كن.اگر به سمتت آمد  پس

دوستت دارد و اگر باز نيامد بدان برايش ارزشي نداري.




گويند كه عاشق و معوق هر دو اين مطلب را خوانده بودند و بدون  اينكه به هم بگويند يكديگر را رها كردند به اميد

 آنكه ديگري به سراغش بيايد...


افسوســـــــــــــــــــ كه هيچ يك به خاطر همان جمله به سراغ ديگري نرفت و عشق پاكشان سقوط كرد(كلبه عشق)


برچسب‌ها: جملات زیبا, جملات عاشقانه, متون ادبی, متون عاشقانه, جملات کوتاه, بامعنی, فلسفی, جملات اس ام اسی, جملات تنهایی
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 17:50  توسط علی  | 

دوداستان بسیار زیبا آموزنده جالب

داستان جالب (تجزیه و ترکیب !)

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه!     پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس    چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاکنرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

داستان آموزنده (آب شور)


مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: …
خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است.


برچسب‌ها: داستان های پند آموز, کوتاه, داستان های غمگین, زیبا
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 11:21  توسط علی  | 

داستان کوتاه و بسیار زیبا راجع به غم

داستان آموزنده (آب شور)

مردی از دست روزگار سخت می نالید. پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست.استاد لیوان اب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟
آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت: خیلی شور و غیر قابل تحمل است.
استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟
مرد گفت: …
خوب است و می توان تحمل کرد.
استاد گفت شوری آب همان سختی های 
زندگی است. شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود. سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است



برچسب‌ها: داستان های پند آموز, کوتاه, داستانهای عاشقانه, داستان های غمگین, زیبا
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:30  توسط علی  | 

داستان زیبا عبرت آموز از بهلول

داستان جالب (تجزیه و ترکیب !)

روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….
بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاکنرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!
مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! 
بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 1:28  توسط علی  | 

داستان زیبا وجالب و پند آموز دردو دل شیطان

امروز ظهر شیطان را دیدم ! 

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… 

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… 
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! 

گفتم:… 
به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ 

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود 
پدر منی
 ....!!!


برچسب‌ها: داستان های پند آموز, کوتاه, داستانهای عاشقانه, داستان های غمگین, زیبا
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 0:50  توسط علی  | 

داستان عاشقانه و عبرت انگیز عشق بی مرز


داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.
” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه.
پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش.
پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه.”


“متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه.
“نه، می خوام که با ما زندگی کنه.”
پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. 
فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.”
در آن لحظه، پسر گوشی را گذاشت. پدر و مادرش خبری از او نداشتند تا اینکه چند روز بعد پلیس سان فرانسیسکو با آنها تماس گرفت. 
پسرشان به خاطر سقوط از ساختمانی مرده بود. به نظر پلیس علت مرگ خودکشی بوده. پدر و مادر اندوهگین، با هواپیما به سان فرانسیسکو رفتند و برای شناسایی جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.
شناسایی اش کردند. اما شوکه شدند به این خاطر که از موضوعی مطلع شدند که چیزی در موردش نمی دانستند.
پسرشان فقط یک دست و یک پا داشت.
پدر و مادری که در این داستان بودند شبیه بعضی از ما 
هستند. برای ما دوست داشتن افراد زیبا و خوش مشرب آسان است. اما کسانی که باعث زحمت و دردسر ما می شوند را کنار می گذاریم. ترجیح می دهیم از افرادی که سالم، زیبا و خوش تیپ نیستند دوری کنیم. خوشبختانه، کسی هست که با ما اینطور رفتار نمی کند. بدون توجه به  اینکه چه ناتوانی هایی داریم.


برچسب‌ها: داستان های پند آموز, کوتاه, داستانهای عاشقانه, داستان های غمگین, زیبا
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 23:50  توسط علی  |